ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
287
قصص الانبياء ( فارسى )
] a 431 [ تا آمدن خلق . سليمان گفت اين همه طعام براى خلق ساختهاند اگر ترا شتابست بخور چندانكه توانى . ماهى سر برآورد و ميرفت تا اين هشت ماهه را هرچه طعام بود همه بيك لقمه كرد و فرو برد . گفت يا سليمان اطعمنى . سليمان متحيّر شد . گفت اى ماهى اين طعامها براى خلق كرده بودم تو همه بيك لقمه كردى و نيز ديگر ميخواهى ؟ ماهى گفت مرا امروز ضايع كردى كه هر روز همچنين سه لقمه همىخوردم . امروز يك لقمه يافتم و گرسنه بماندم . چون خلق را طعام ندارى چرا مهمان كنى ؟ سليمان از آن سخن بيهوش شد . آبش بر روى زدند تا هوش آمد و گفت يا رب توبه كردم ، روزىدهندهء خلق توى و تو توانى روزى دادن كه توانگر بحقيقت توى و من درويشم . گويند همهء خلق آن روز گرسنه بماندند و سليمان را دعاى بد كردند و گويند كه ماهى آن بود كه زمين بر پشت اوست . آن روز حق تعالى زمين را از پشت گاو برداشت بقدرت خود و ماهى را بسوى سليمان فرستاد تا سليمان را و خلق را عبرت بود . و گفتهاند همچنان ماهى بود كه ماهيان ديگر . بيشتر علما گفتهاند آن باز نمودن بود مر سليمان را كه تو بندهء عاجزى و ضعيف و مخلوق و قادر بر كمال و روزى دهنده و آفريدگار و كامكار منم . قصهء شصت و يكم سليمان عليه السلام با مورچه حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ « 1 » . گفت بيامدند بدان وادى مورچه يكى مر آن مورچگان ديگر را گفت ، بگريزيد و بخانهها در رويد ] b 431 [ تا سليمان و لشكرش شما را بپاى نكوبند و با سم اسب . « 2 » و سبب آن بود تا سليمان را بنمايد كه مملكت
--> ( 1 ) - النمل 18 ( 2 ) - نكوبند زير پاى و سنب اسب . ( ن )